سيد محمد باقر برقعى
332
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
در ظهر عطش ذو الجناح آمد و آيينهء زخم است تنش * هرچه آيينه ، به قربان چنين آمدنش اين زبانبسته چه گم كرده كه در ظهر عطش * چشمه در چشمه سرشك است زبان سخنش بىسوار است ؛ مگر دست كدامين تاراج * كرده چون باغ خزان تاخته بىياسمنش آه ! اينگونه به خونِ كه حنايى شده است * بال پُرتاب و تبش ، يال شكن در شكنش با سكوتى به بلنداى هزاران فرياد * نوحه مىخواند و بانوى حرم سينهزنش طنين آشنا آب زندگىست تا عجين زخمهاى توست * خاك كربلا كه سرزمين زخمهاى توست خاك را طراوتى به رنگ عشق دادهاند * آب تا هميشه شرمگين زخمهاى توست در سكوت اين زمانه ، اين زمانهء غريب * اين طنين آشنا ، طنين زخمهاى توست بوسهگاه عاشقان ، جبين كربلاى تو * بوسهگاه كربلا ، جبين زخمهاى توست لحظهها ادامهء تو را قيام كردهاند * دست انتظار خوشهچين زخمهاى توست هديه جان را به تمنّاى شهود آورديم * دل را به تماشاى وجود آورديم اين هديه اگرچه هديهء ناچيزيست * از ما بپذير ! آنچه بود آورديم كوچنشين تا مزرعهء ستاره خواهم كوچيد * با پيكر پارهپاره خواهم كوچيد صد بار دگر اگر مرا باز آرند * چون كوچنشين دوباره خواهم كوچيد دايرهء شعله سماعگونه در آفاق خويش مىچرخى و چرخ